تبليغاتX
ღ.•**•ღآغوشتــــو دوس دارمــــــღ.•**•ღ


ღ.•**•ღآغوشتــــو دوس دارمــــــღ.•**•ღ

ღنفسم به نفس تو بندهღ

سلامــ بهــ همهــ دوس جونياي خوف خودمــ

 داستان آشنايي خودمــو و نفســـي ، ادامه نفسامــهــ:

هـــــــر كــــي رمــــــزشو ميخـــاد بگــــــهــ  (فقـــط آشنـــا)

كــــــــــــــد لوگـــــــــومم هست دوش داشتيد بزاريد....واقعععععععاااااااااا

 

                    


ادامــهـ نفسهــامــ
نوشته شده در دوشنبه 1390/04/06ساعت 18:28 توسط .ღخانومــيــــღ.

ســـلامــ بـهـ همــهـ گــل منگولیـــای خــوفـــمـ

*      شـــلام بــه نفسیــــه خودم کــهـ میخــــامـ خــامـ خــامـ بخـــولـمــش

وااااااااااااااااای این میان ترما شروع شده نمیزارن نفــش بکشیم خــو

یادتونه گفم نفســـی دالــٍ میاد پیشم...اگه اومده باشید وبم وپست قبلی رو خونده باشید میفهمید...

*      نفسی صبح سه شنبه 19/2/91رسید شهرمون ...صبح ساعت5... منم که شب قبلش خافم نمیگلفت خــو...دیه4 صبح بیدار شدم خوشمل کدم...بدبخت یکی از بچه ها رو بیدار کدم تا بیاد منوخوشمل کنه که برم پیشواز عشقــــم...داشم آماده میشدم کــِ نفســی اس داد کــِ ـــرسیدم...خو منم بهش گفه بودم که نزدیکای شهرمو رسیدی خفر بده خــولوچــل خفــرندادِــ... منم گفم حالا منتظر بمون میام دیه5:30بود کــِ رفم طرف ترمینال...زنگیدم آژانس یونی... پسره رانندهِـ چپ چپ نگام میکد فک کنم تو دلـِ خودش میگف این دختره خواب به خواب شده صبح به این زودی ترمینال میخا بره برا چی... خو منم تو دل خودم گفم بـش خــو بتوچــه رانندگیتو بکن... خلاصه تا رسیدیم ترمینال از بس تو آینه جلوش، منو دید زد سرعت گیرا رو کــِ نمیدید میخاس چند بار منو اول صبحی بــِ کشتن بده ... خلاصه با نذر نیاز منو رسوند پسره ایکپیری...   خلاصه گوشی رو از جیبم دراودم دیدم نفسی اس داده که من میرم نمازبخونم تا توبیای...من اس دادم باشه...دیه رفتم بیرون که نفسی رو دیدم...منم که در پوست خود نمیگنجیدم مث بچه هایی هستن که باباهاشون براشون بستنی میگیرن بال بال میزنن تا برسن بهشون بدنا...منم همیجو بودم...خلاصه خانومی بهتون بگه که نفسی رو تو بغلم گرفتم وکلی هم ار اعماق وجودم بوسش کدم...دیه یکم توترمینال نشستیم تا هوا روشن بشه...اول صبح نمیگفن این 2تا خوشی زده زیر دلشون که از خوابشون زدن...خو نمیفهمیدن یارمون از راه دوری اومده...با یه کوله باری از عشق اومده...

دیه یه نمه هوا روشن شد رفتیم طرف دریا...اونم اول صبح چقد حال میداد یه نسیم خنکی بود که دل همگی آب...

منم همون روز ساعت8 امتحان ریاضی داشم...دیه به نفسی گفم بریم طرف یونی من امتحان بدم بعد بیایم طرف دریا...

خلاصه نفسی رف توپارک دور بزنه منم رفم به سرعت برق وباد امتحان دادم که به احتمال98%مشروط بشم...که اینم اشکال نداله می ارزه نفسیمون اومده بود دیه ....اما نفسی فقط این درسو بیـُفتم میکـُشمت...کـَسی به گوشش نرسونه ها...

خـُلاصه امتحان دادمـُ...یسر رفتیم طرف خونه(خونه دانشجویی)من لپ تابو ورداشموبعدم بانفسی رفتیم طرف دریا...حالا نگو اونم ظهر تو این گرما داشتیم میپوکیدیم...آخه مجبور بودید خـــو یکی پیدا نمیشد بما بگه حیف...نفسی که میگف نه مــن گرمم نیس...منم دلم براش میسوخت بچه شمال اونم تو این گرما...

خلاصه به پیشنهاد هر دو رفتیم سر خاک آجیم...که خیلی دوسش داشتم ودارم که منو تنها گذاش...

رفتیم پیش اجی که نفسی رو بهش معرفی کنم یه 2ساعتی اوجا بودیم بعدم اومدیم طرف دریا...تا عصر اوجا بودیم...توفکر نفسی بودم که شب کجا بمونه زنگیدم به یکی از دامادامون که پایه پایست...گفم نفسیم اومده جایی سراغ نداری بره خو منم دوس نداشم بره هتل یا جا دیه...دامادمون اصرار که برید خونه ما اجیتم هس تا من غروب از سرکار برمیگدم...نفسی قبول نکد...دامادمونم از بس اصرار کد زبونش مو دراورد...بعدم مسخره میکد خوب خیابونا رو دور بزنید ومتر بگیرید هیچ خیابونی از دستون نره...نفسی هم گف بش بگو نه مطمئن باش تنها خیابونی که از دسمون میره ودور نمیزنیم خیابون خونه شماس...ایقد خندیدیم که نگو...خلاصه به اون یکی اجیم گفم که نفسی اومده یه کاری کن...

خلاصه1ساعت نگذش که اس داد که بابام گفه بیاید ایجا...من پلک نمیزدم دهنمم همیجو وااااا مونده بود...نفسم بالا نمیومد خو...به نفسی که اس رو نشون دادم بدبخت رنگ به رنگ شد...

به اجی زنگیدم چی رو به بابا گفی ...گف که به شوهلیش گفه(اخه همه قضیه منو نفسی میدونسن که باهمیم بجزبابا وداداشا)وشوهلیشم با بابا حفیده حالا اینجاش جالبه که بابام گفه من خودم کلن قضیه رو میدونسم...مامان پیش زمینشو قبلا به بابا گفه که دسش دد نکنه باقی قضایا هم ار رفتار ضابع خودم...

خلاصه منو نفسی تو این فک بودیم که اگه بریم مارو میکشه...هم خندمون گرفه بود هم ترسیده بودیم خو...

نفسی گف نمیتونم بیام...منم گفم توکلمون بخدا هرچی پیش بیاد حالا منو نفسی توخیابون باهم بحث داشیم منم هی میزنگیدم به اجی که نمیشه اگه بابا چیزی به نفسی گف چیکا کنیم دیه دامادمون بانفسی حفید گف اگه واقعا میخایش وردارید بیاید...نفسی گف اره میخامش واقعنم میخامش اما الان نمیگه چرا اومدی ایجا...خلاصه قبول کدیم که فردا نهار بریم خونه اجیم... واونا هم به بابا بگن که نفسی مخصوص اومده برا اجازه گرفن خواستگاری وایکه باهاتون بحرفه...

خلاصه منو نفسی گفیم وقتی همو میخایم چرا بترسیم همچی رو سپردیم دس خدا...

حالا سوار تاکسی شدیم که بریم طرف پارک...فقط منو نفسی میگفیم ومیخندیدیم که فردا چی پیش میاد...به نفسی میگفم زدگلوله وزد ضربه بپوش برا فردا پیش بابا میری ومیخندیدیم ونفسی میگف فک کنم بابا الان در حال چاقوتیز کدنه...وای چقد باحال بود بخدا...هروق یادم میاد ازخنده میمیرم...یه مردی اونور نفسی نشسه بود به نفسی گف نامزدید نفسی گف اگه خدا بخاد اره منم کلی خندم گرفه بود حالا مرده خودشم داش میخندید که گف قدر این لحظه ها رو بدونید واقعا راس میگف...منونفسی هم از بس بلندمیحفیدیمومیخندیدیم حتی راننده هم فهمیده بود...

خلاصه برا فردا برنامه ریزی کدیم...نفسی اما بدجور توفکر بود که چی بگه...منم هی مرتب میگفم فقط امشب فرصت داری که اگه منو میخای فردا برو پیش بابا...اونم کلی ناراحت میشد آخ قبووووووووووووونش برم که اخماتم دوش دالم اووووووووووووووف

شبشو بذور شام خودیمو دیه ساعت11شب بود نفسی منو رسوند خوابگاه خودشم قلال بود بله هتل3ستاره...

تا رسید از نگرانی مودم...گفم نفسی هیجا رو بلد نیس...اما بهتر از خودم بلد بود...دیه رسید وقرار شد صبح ساعت9برم دنبالش که بریم خونمون...

دیه ایقد خستم بود که زود خافم گرف...صبح سریع بیدار شدم آماده شدم وزنگیدم نفسی رو هم بیدار کدم ورفم دنبالش...

به نفسی گفم حالا که جلسه اوله قراره بری پیش بابا...باید رسمی تر بری منم خو بابا رو خوب میشناختم که چجو شخصیتی رو دوس داره...رفتیم یه پیرهن خوشمل خریدیم برا نفسی...

نفسی هم مسخره میکد که یه تسبیح کم دارم... فدات بشم که تو پیرهنه مث جوونیای آقا جونم میشی(شوخیدم ،معذرت)...

بعدخرید با ذکر سلام وصلوات راهیه خونه شدیم...

کلی منو نفسی ایه الکرسی میخوندیم...طرفای12:30ظهر بود که رسیدیم...رفتیم شیرینی گرفتیم ورفتیم طرف خونه...

حالا رسیدیم دم خونه اجی...منو نفسی هم از استرس داشم میپوکیدیم...دیه در باز شد ورفتیم تو...

به اصرار نفسی اول من رفم تو ...اخه بابا ومامان هم اومده بودن اوجا که کسی غیر از خودمون کسی دیه نفهمه...اونم به اصرار من...

رفتم تو که از خجالت اجیم گف قرمز قرمز شدی...   تا بابا رو دیدم با اون لبخندش دوس داشم بغلش کنم محکم اما فقط باهاش دس دادمو مامانو بوسیدم اخه1ماهی میشد یونی بودم وخونه نرفه بودم...

پشت سر منم نفسی اومد تو.......واااااااااااااااااای مث یه زن وشوهر واقعی که نهار مفتی یجا دعوتن...ما هم همیجو...دیه من از اتاق رفم بیرون اما گوشای بنده به در اتاق چسپیده بود که چی میگن...دیه بابا سوال میکدونفسی هم جواب میداد...منم تسیده بودم که دامادمون واجی گفن چرا ایجو هستی مگه میخاد بابا نفلتون کنه چی...

اما خدا واقعا خیلی خوبه من قدرش نمیدونم... خدایا ازت ممنونم بابت همچی...

دیه حرفاشون داش تموم میشد که نفسی به بابا گف فعلا سربازمو هیچی ندالم بابا گف انشالله همچی درست میشه...کلی بهش امید داده بود(بابای خوفم میدونس دیه همو میخایم وعشقمون پاکه واحساسی نیس قبول کد)دیه بابا اومد بیرون من که از خجالت نمیتونسم تو چشای بابا نگا کنم که بابا خندید ونگام کد خب...منم گفم به احترام شما اومدیم(اخه دخمل خوب چه ربطی داش اون حرف اونموقع شایدم ربط داش) دیه بابا باز رف تو...و فهمیدیم که اجازه داده که خانواده نفسی هروق میخان بیان(قبلنا مامان شوشو بهم گفه بود که میخام با بابت بحرفم اما من قبول نمیکدم از بابا میترسیدم ولی الان میدونم که اشتباه فک میکدم بابا از اونچیزی که فک میکنم خیلی مهربونه)

منم تا اتاق خالی میشد میپریدم میرفم پیش نفسی اذیتش میکدم بعدم مث یه دخمل خوف میومدم بیرون..

وقت نهار شد...به اصرار بقیه باید منم میرفتم برا نهار...منم خیلی دوس داشم برم پیش نفسی بشینم اما کنار بابا نشسم...دل نفسی اب که چپ چپ نگام میکدو دوس داش برم پیشش بشینم...دیه نهار خودیم...بابا ومامان بعد نهار رفن خونه...به همین راحتی هم نه با توکل بخدا همچی درست شد...

بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا...   دست دست...حالا قرش بده..  

*      وااااااااااااااااااااااااااااااااای چقد خوشحالم .... خدایا ازت ممنونم....

*      عاشقتـــــــــــــــــــــــــمــ نفســـــــــــــــی

*      بابا جــــــــــــــــونــــ خیلی دوشت دالم....

*      مامان ممنونم ازت مهربــــــــــــونــــــــــــــمــ

*      اجی وشوهلیش جبـــــــــــــــرانــــ میکنـــــــــــــمـــ

تا بابا رف پریدم رفم پیش نفسی وکلی مسخره بازی دراودم...

دامادمونم که چپ چپ نگام میکد که من کنار نفسی نشسم...ایقد حال میداد زجرش میدادم...

نفسی هم میگف بریم بریم مث بچه ها بهونه میکد...گفم چرا ؟؟!! گف میخام پیش هم باشم گفم الانم پیش همیم گف ایجا نمیشه آخه همه چشما رو ما2 تا دوخته شده...گفم باشه بذار طرف غروب میریم... بذور نفسی رو خابوندم اخه خسه بودا اما نمیخافید...این خواهرزاده1ونیم ساله ما هم خوشمل وفضول نمیذاش شوشوی ما بخافه ... شوشو هم از حرکات وکارشاش خوشش اومده بود واذیتش میکد...

دیه نفسی خافید منم رفم پیش اجی وشوهلش یکم فک زدیم که سرم رف با حرفاش....

5بعدازظهر بود رفم نفسی رو بیدار کدم که بریم... خیلی اصرار  کدن شب بمونیم...اما گفیم نفسی بلیط داره باید بره...از خونه زدیم بیرون ویه سر رفتیم بانفسی پیش 2 تا از دوسای صمیمیم...

بعدم برگشیم دریا...منو نفسی ایقد خوشحال بودیم که نگو...شبشو تا صبح پیش هم بودیم...کلی حرفیدیمو وخندیدیم...

صبح هم من رفم طرف خوابگاه یکم خافیدم وسرظهر با نفسی رفتیم باز دریا که نفسی رف شنا....منم خیلی دوس داشم بلم اما نمیشد...

هوا خیلی گرم بود دیه از بچه های خونه اجازه گرفم که با نفسی بریم اوجا بچه ها همشون رفن یونی...منو نفسی هم رفیم خونه...

ایقد دلتنگش بودم که نگو با ایکه پیشش بودم...رفتم پیشش دراز کشیدم بغلش کدم آ قبونت بلم شوشو جونم...کلی هم بوسش کدم و(+18)....

طرفای6بعدازظهرم ازخونه زدیم بیرون رفیم سینما...

بعدم یکم توشهردور زدیم....بعدم رفیم طرف دریاویه پارکی وایرلس داش مفتی رفیم تو اینترنت نفسی اومد وب همشو خوند هرچی نوشه بودم...

نفسی خیلی خسه بود...ایقد اصرار کدم که بره هتل استراحت کنه....قبونش بلم منو رسوند خابگاه خودشم رف...منم تا رسیدم خافم گرف که اسمسای نفسی رو نفهمیدم... صبح جمعه بود نفسی قرار بود دیه بره خونه منم که دوس نداشم بره ایقد حالم گرفه بود که نگو(مرخصیش داش تموم میشد و1شنبه صبح هم باید میرسیدسرپستش)...11صبح بود رفیم ترمینال برا بلیط که نفسی گف هر ساعتی بگی من بلیط میگریم دیه برای4:20بعدازظهر گرف...

12سر ظهر بود که قرار شد بریم شهر یکم سوغاتی بگیره وبا خودش ببره...رفیم گرفیمو رفیم طرف دریا...نشستیم کنار دریا ...دس نفسی رو گرفه بودم محکم چون میدونسم که یه چن وقتی نمیتونم ببینمش ...کلی هم منو بوس کد ومنم کلی اذیتش کدم      وبعدشم بوسش کدم...یبارم گریشو دراودم... الهی الهی خانومی بقبونت فدای اشکات بشم بخدا دیوونتم معذرت بخدا....

*      نفســــــــــ ــــــی دلتنگتـــــــــــــــــــــمــ...

لحظه وداع داش میرسید سریع رفتیم طرف ترمینال...نفسی باید میرف خیلی دوس داشم باهاش برم اما نمیشد...

*      نفسـ ـــی میخاس سوار شه که بغلش کدم وکلی همو بــ ــوســــــ ـــــیدیـــــــــم من ونفسی بغض کده بودیم... سوار شد وقتی دسمو براش تکون دادم نفسی دسشو بلند کد نتونسم جلو گیمو بگیرم...

*      نفســـــــــــــــ ـــــــــــی منـــــــــــمــ میخـــــامــ بیــــــــــــــــامــ

*      فرداش یعنی شنبه 23/2/91روز تفلد من دوس داشم کنارم باشه اما مجبور بود که بره....

*      تفلــــــــ ــــــدم مبالک اما با تاخیـــــــــــــــر...

*      نفســــــــــــــی خیلـــــــــــی دوست دالم...

*      به همین زودی عقد میکنیم ایشالا...

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1391/02/30ساعت 21:33 توسط .ღخانومــيــــღ.|
بقیه داستان مشهد رفتن منو نفســـــی...
ادامــهـ نفسهــامــ
نوشته شده در شنبه 1391/02/30ساعت 21:26 توسط .ღخانومــيــــღ.|

سلام به همگی ونفسی جوووووووووووووووونم

امروز تفلدمه...

تفلدم مبالک

20ساله شدم

ولادت حضرت زهرا (س) ،روز زن وروز مادر رو به همه شماها تبریک میگم...

دیشب به مامی خودم زنگیدم الانم به مامای شوشو زنگیدمو تبریک گفتم...

یه خفرای خوف دارم...

بهترین کادومو از حضرت زهرا گرفتم...که روز تفلدم با ولادتش مصادف شده...باعث افتخارمه....20سالگیم مبالک

عاشقتــــــــــــــــــــــــــمــ نفسی...


نوشته شده در شنبه 1391/02/23ساعت 12:13 توسط .ღخانومــيــــღ.|

سلام به همه

خوبید

معذرت بابت غیبتم

امتحان داشتم بخدا

7اردیبهشت هم گذشت...

میدونی چه روزی بود روزی که منو نفسی بعد از یک سال برا اولین بار همو دیدیم چه حس قشنگی بود...

نفسی جونم 7اردیبهشت سالروز اولین دیدارمون مبارک...

وقتی میشی نیاز من که نباشی پیش من

اشکهای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

بازم که بیقرارمو دلواپسی نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگر شدم عاشق تو نزار بیتاب بمونم

لا لایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز اذت میخوام همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

بعدن نوشت:نفسی قراره تو همین هفته بیاد ایحا پیشم اخه حالم زیاد خوب نبود و بیمارستان بودم...

براي نمايش بزرگترين اندازه 
كليك كنيد
نوشته شده در شنبه 1391/02/16ساعت 20:38 توسط .ღخانومــيــــღ.|
سلام به همه دوسملای خوشملم

این پستم بقیه داستان سفر منو نفسی به مشهد هست....


ادامــهـ نفسهــامــ
نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت 20:24 توسط .ღخانومــيــــღ.|
سلام به همه عزیزای دلم...

خوبید خوشید؟معذرت بخدا میدونم بی معرفتم...

اول :معذرت

دوم:سال نوتون  مبارک....عید همتون اونم با تاخیر مبارک

من مسافرت بودم بعضیاتون که خبر دارید

الانم اومدم خوابگاه وخونه نیستم وبه اینترنت دسترسی ندارم  وکمتر میام نت

واقعا شرمنده اما یه قولی میدم که زود زود بیام

اومدم خونه تکونی حسابی... من برعکس مردمم بعد از سال نو خونه تکونی میکنم...

اومدم به همه لینکام سر زدم دیدم بعضیا وبشونو پاکیدن وبعضیا جدا شدن از عشقشون وکلی ناراحت شودم خدایش...

خلاصه بعضیا پاک شدن...دیه شرمندشونم...

راستی بهترین سفر وسال تحویلو امسال داشتم تو سال91 کنتر نفسی...

میتعریفم نگران نباشید با کل جزئیاتش بدون سانسور... بهمین زودی ...منتظر من باشید

 تصویر بعــدا نوشـــت:چشم غوره نرید...معذرت  ...بقولم عمل کردم نوشتم بیا ادامه که نفسم به نفسش بنده...

دوس نداشتی هم نخونـــ عسیس دلم

رمز قبلیه...بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com                                 



ادامــهـ نفسهــامــ
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 18:55 توسط .ღخانومــيــــღ.|

سلام به همه گول منگولیای خوف

معذررررررررررررررررت بخاطر دیر کردنم ...چشم چشم دیرکردشو میدم

گرفتار بودم بخدا ....این دانشگاه خراب شده مگه میزاره از یکشنبه تا 5شنبه کلاس دارم.این هفته اخری هم  زدیم تو ذوق استادا وکلاسا رو پیچوندیم و این چند روز هم مشغول خرید بودم الانم اومدم بلیط بگیرم که گفتم بیام یه اپ هم کنم...

همه خوفید؟چه خفرا؟سلامتید؟هی ما هم بد نیستیم ...نفسی هم خوفه ...دعواها قهرها همچنان ادامه دارد...خو چیکا کنیم نمک زندگیه... 

بعدشم یه خفر توپ...دل همتون اب...قراره سال تحویلو با نفسی باشم. ...جووووووووووووووون...حال کدید...ایقد حال میده دارم لحظه شماری میکنم ...آخ جووووووووووووون... دست دست دل همتونم اب ....

میخایم بریم صفاسیتی...

الانم اومدم برا28تم بلیط بگیرم برم ....

بچه ها مارو یادتون نره ها

سر سفره هفت سین برا منو نفسی دعا کنید ...

انشالله تو سال جدید به همه ارزوهاتون برسید...

انشالله سال دیگه بچه بغل همگی بگید ایشالا... ببخشید شوخی کدم انشالله سال دیگه دسای همه عاشقا تو دستای یارشون باشه ولبخند عاشقونه رو لباشون...

منو یادتون نره ها ...

خیلی دوستون دارم...

از پیش نفسی برگشتم میام اپ میکنم...

خب دیه مزاحم نشید میخام برم ارایشگاه وقت ندارم

همتونو ازته دل دوست دارم   

نفسی جوووووووووووووونم عاشقتم یه دنیا و دارم لحظه شماری میکنم مث خودت برا دیدنت

معذرت بابت امروز اگه بد باهات حرفیدم وگفتم نمیام... من میام عسیسم

کبونت بچم

سال جدید رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم سال خوبی داشته باشید...



نوشته شده در سه شنبه 1390/12/23ساعت 18:48 توسط .ღخانومــيــــღ.|
سلام به همه خوفيد؟

معذرت دير اومدم

اخه كسالت داشتم واينترنتم قطع بود

اااااا ببخشيد ديه

من5شنبه قبل برگشتم از پيش شوشو

وحالا دلتنگتر از هميشه هستم

رمز قبلي هس هركي داره بياد ادامه نفسهاي منو نفسي



ادامــهـ نفسهــامــ
نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/06ساعت 10:33 توسط .ღخانومــيــــღ.|
بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comسلامــ بـــِ همــهـِ ناناسا

خوفيد؟

معژرت بابت اين چند مدت گلفتال بودم

الانم اومدم بگم لحظه ديدار با شوشو نزديك است دالم ميلم پيش شوشو ...

هزارران كيلومترو به عشق جوجوم دالم ميلم...

اين روزا قلبم داله تند تند ميزنه...نفــــس هم ميگه منم همينجور اونم داره لحظه شماري ميكنه..الهي قبونت بچم ناناسم

اوف فدات بچم من...

دوس دارم بغلت كنم تو اون لحظه ديدار...

نميدونم شايد از خوشحالي غش كنم...

واي بعد از ....بزا فك كنمآها ۸ماه و ۲۰روز هست كه نديدمشولي ميخام بلم ببينمش

ايخداااااااااااااااااااااااا دلم لك زده بلات بوشت كنم بغلت كنمميخاد بياد تهران دنبالم...اووووووف ايجان بعدم ميليم پيش مامان شوشو بعدم منو شوشو ميليم گشت وگذار....اينا رو باهم برنامه ريزي كديم...

حالا بلگشتم انشالله ميام بلاتون تعليف ميكنم

اينروزا سخت ميگذره....واااااااااي خدا...

بزا بيام نفسي خفت ميكنم...گازت بگيلم...اوووووو ببخشيد

از سوغاتي خبلي نيستا گفتا باشمقبونتو بچم من...

اومدم پيش پيش خبل بدم و بلم كه بعد نگي يدفعه لفتيا...

خب ديگه ما هم انشالله داريم هممو ميبينيم اخه خيلي دلتنگ هميم...

فردا برا ساعت1بليط دارم...

اومدم به همتون سر ميزنم...

بووووووووووسس

اي خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا عاشقتم...تصویر

 

                                     

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/25ساعت 9:20 توسط .ღخانومــيــــღ.|


DeSiGn By & GHaZaL


****

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس